تبليغاتX
در حسرت با تو بودنم!
ائلیارم عاشقتم!

۱۶. مرداد . ۸۸

بسته شد

:.:.:.:

 

پ.ن: اگه کسی واقعا بخواد پیدام کنه ،پیدا میشم !

پ.ن ۲: شاید یه روزی دوباره برگشتم !

پ.ن ۳: ممنون از همه اونایی که دعا کردن !

+ نويسنده سوشیانت |
بعضی از ادما مثل منن

انقد خرن که هیچی نمیفهمن

مثلا نمیفهمن عشقشون فردا زیر عمل میره

دعا کنید

من بیشتر از اون نیازمند دعایه شمام

...!

+ نويسنده سوشیانت |
بازم هم تکرار میکنم

هدف اصلی من از زدن این وبلاگ نشون دادن عشقم بود

خواهشا عشقمو زیر سوال نبرید

انقدر نگو ...... تو ، ...... از اولشم ماله من نبود

اگه ماله من بود هیچوقت نمیذاشتم اینجوری بشه

من اینارو واسه دلسوزی کسی نمینویسم

اگه هدفم دلسوزی بود بالای 200 نفرو لینک میکردم  ، تا حد اقل 30 نفرشون بیان احساس دلسوزی

کنن

 

( نخواستم زیر حرفت بزنم وگرنه sms میدادم ، یادته بهت گفتم میترسم به بعد از من بگی اونو خیلی

دوسش داشتم ، یادته چی جواب دادی ؟ دیدی حرفم درست بود )

 

راهنما : ...... یعنی اسمت !

+ نويسنده سوشیانت |
۲ :

 

همیشه ۳ نوع ادم دروغگو داریم :

۱. هیچ دلیلی واسه دروغی که میگه نداره ( امکان داره به جهنم نرن)

۲. دلیل داره ها ولی فقط به درد عمه اش میخوره( اگه التماس کنه نمیره جهنم )

۳. دلیلی داره که میتونه با اون همه رو خر کنه ( این خود خدا رو هم خر میکنه پس جهنم بی جهنم )

 

اخطار : مطالبی که مینویسم فقط به درد خودم میخوره ، کسی هم شما رو مجبور نکره بخونیش، پس انقد اظهار نظر بی مورد نکن که اصلا خوشم نمیاد.

پ.ن: گفتن باید برم ، منم میرم .

+ نويسنده سوشیانت |
بازو به دور گردنم از مهر حلقه کن

بر اسمان بپاش

شراب نگاه را

بگذار از دریچه چشم تو بنگرم

لبخند ماه را

+ نويسنده سوشیانت |
هزاران لغب برنامم نهادند

کلاغ گویندم

ولی هیچکدام به هرزه گی ام

نمیرود

...!

 

 

+ نويسنده سوشیانت |
شمع به پروانه گفت :

ای عاشق دلسوخته ، فراموش شوی

سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد

گفت طولی نکشد تو نیز خاموش شوی

...!

 

پ.ن : یه نفر بهم گفت هرموقع بغض گرفتت پایین لبتو به اندازه وسعا بغضت گار بگیر ، الحق که روش جالبیه !

+ نويسنده سوشیانت |

۳ :

در خانه خود نشسته ام ناگاه

مرگ اید و گویدم ز جا برخیز

این جامه عاریت به دور افکن

وین باده جانگزا به کامت ریز



خواهم که مگر ز مرگ بگریزم

می خندد و می کشد در آغوشم

پیمانه ز دست مرگ می گیرم

می لرزم و با هراس می نوشم



 آن دور در آن دیار هول انگیز

بی روح فسرده خفته در گورم

لب بر لب من نهاده کژدمها

بازیچه مار و طعمه مورم



در ظلمت نیمه شب که تنها مرگ

بنشسته به روی دخمه ها بیدار

وامانده مار و مور و کژدم را

می کاود و زوزه می کشد کفتار



روزی دو به روی لاشه غوغایی است

آنگاه سکوت می کند غوغا

روید ز نسیم مرگ خاری چند

پوشد رخ آن مغاک وحشت زا



سالی نگذشته استخوان من

در دامن گور خاک خواهد شد

وز خاطر روزگار بی انجام

این قصه دردناک خواهد شد



ای رهگذران وادی هستی

از وحشت مرگ می زنم فریاد

بر سینه سرد گور باید خفت

هر لحظه به مار بوسه باید داد



ای وای چه سرنوشت جانسوزی

اینست حدیث تلخ ما این است

ده روزه عمر با همه تلخی

انصاف اگر دهیم شیرین است



از گور چگونه رو نگردانم

من عاشق آفتاب تابانم

من روزی اگر به مرگ رو کردم

از کرده خویشتن پشیمانم



من تشنه این هوای جان بخشم

دیوانه این بهار و پاییزم

تا مرگ نیامدست برخیزم

در دامن زندگی بیاویزم

فریدون مشیری

افتاب پرست

پ.ن : این یکی از بهترین شعرای فریدونه ، فقط اگه حال داری بخون، اگر هم غلط تایپی داره ببخشید زیاد درست نمیتونم بتایپم !

+ نويسنده سوشیانت |
میخوام برم تو یه جایی که ریل قطار باشه

اروم اروم راه برم

دیازپام بخورم

یه نخ سیگار بکشم

خوابم بگیره

رو ریل بخوابم

چقدر سفته

...!

 

پ.ن : وقتی یه نفر حالش خوب نباشه میشه مثل من ، همین ، ون میدونم دیگه اینجا نمیام دارم مثل تراکتور اپ میکنم !

پ.م : فقط امیدوارم این پستا رو نخونه !

+ نويسنده سوشیانت |
بعضی چیزا

به اندازه ای واسم چندش اوره که انگار

 ۱۰ نفر

با ناخونای بلند

رو تخته سیاه بکشن

قیژ

...!

 

پ.ن : دوس دارم یه نفر محکم بغلم کنه ، انقد محکم که دنده هام بشکنن ، عصبم بی حس بشه ، تا فقط گرمایه بدنشو حس کنم !

+ نويسنده سوشیانت |

ای دل لبریز از شوق و امید

کاش میدیدی که فردا نیستیم

کاش میدیدی که چون پنهان شدیم

در همه افاق پیدا نیستیم

گرچه هر مرگی تسلی بخش ماست

کاندر این هنگامه تنها نیستیم

بدتر از مرگ است ان دردی که : باز ،

زندگی میخندد و ما نیستیم

...!

           ف . مشیری

          هنگامه

 

پ.ن : میخوام برم رو یه برج از اونجا ، زیر پرای سیاهم نگات کنم ، بعد انقد اوج بگیرم که نتونی ببینیم !

+ نويسنده سوشیانت |
 ۴ :

میدونی ؛

این روزا نسبت به زندگیم خیلی بی حسم

احساس میکنم این یه اتاقه

درو روت میبندن

یه پرتو نور میفرستن تو اتاق

و

بهت میگن :

باید به همین یه ذره نور امیدوار باشی

تو هم مجبوری هرروز به خودت دیکته کنی

که اره من امیدوارم

خیلی مسخره ست

...!

 

 پ.ن : ۴ روز دیگه این وب بسته میشه از این به بعد روز شمار میذارم اول هر پست !

پ.ن ۲: یه بغض خفه کننده راه گلومو گرفته ... میخوام نفس بکشم !

+ نويسنده سوشیانت |

من دفن خواهم شد.

زیر آوار این کلمات،

من دفن خواهم شد.

با پیش رفت این شعر،

روح من از این کلمات

از دوزخ علامت های مکرر سوال

از نشانه های بهت و خیرگی

که مدام ته هر عبارت تکرار می شوند

و از سنگینی واژه ی درماندگی

خرد خواهد شد.

                     مصطفی مستور

د ر م ا ن د ه

خواهد شد.

+ نويسنده سوشیانت |
فکر میکنم

انقدر فکر میکنم که بی رمق

مثل یک مترسک چوبی

روی تختم ولو میشوم

خوابم می اید !

اخطار : م.خ.م.ل زیاد خودتو نکش جلو !

پ.ن: الان یه دلهره چندش اور تمام وجودمو گرفته ... میترسم از همه چیز ، از تمام خاطرات پشت این دویار نحس ، دلم واسش خیلی تنگه، الانم بغض تمامه گلومو گرفته و مثل بختک چسبیده بهم ... اشغال ح.ر.و.م.ز.ا.د.ه !

پ.ن ۲: یه چند وقته قلبم تیر میکشه ... خواهشا هیجان وارد نکنید !

+ نويسنده سوشیانت |
اگه دلت میخواد ؛

تو هم مثل من

گاهی فقط گاهی

اسید معده ات را ، بالا بیاور

انگاه دیگر رنگ غم مجال حرف نمی دهد

 ولی یادت باشد

فقط گاهی

...!

 

پ.ن: دیروز بعد از چند ماه به چیزی که میخواستم رسیدم ، تبریک میگم !

پ.ن ۲: به کسایی که ازشون خوشم بیاد ادرس جدید وب رو میدم ، بقیه شرمندشونم !

 پ.ن : میگه از صبح داداشتم میگیرمت نمیگیره ... سیشمیائن !

+ نويسنده سوشیانت |
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد

همه اندیشه ام اندیشه ی فرداست

وجودم از تمنای تو سرشار است

زمان - در بستر شب - خواب و بیدار است

هوا ارام ، شب خاموش ، راه اسمانها باز...

خیالم چون کبوتر های وحشب میکند پرواز ...

 

پ.ن  خستم ، خسته از تمام بودن !

 

 

+ نويسنده سوشیانت |
نزدیک سحر

شب با همان لباس سیاه

اسمان را نگاه میکند

و به خواب میرود

خواب سحر را میبیند

بی انکه بداند

همه صبح او را می بینند

جز شب

انقدر میخوابد که خورشید تمام می شود

شب دوباره بیدار میشود

هنوز هم لباس سیاه بر تن دارد

...!

 

پ.ن: دلم واسش تنگ شده .

+ نويسنده سوشیانت |

خوابیدی بدون لالایی قصه

بگیر اسوده بخواب بدون غصه

دیگه کابوس زمستون

نمی بینی

توی خواب گلای حسرت

نمیچینی

دیگه خورشید چهره ات را

نمیسوزونه

جای سیلاب باد روش نمیمونه

رفتی و ادمکا رو جا گذاشتی

قانون جنگل و زیر پا گذاشتی

اینجا قهرن سینه ها با

مهربونی

تو،تو جنگل نمیتونستی

بمونی

دلتو بردی با خود به جای دیگه

اونجا که خدا برات لالایی

می گه

+ نويسنده سوشیانت |
همیشه حسرت یه چیزو میخورم :

محبتی که پای ادما میریزی

اما اونا با حماقت لهش میکنن

حیف اون محبت

حیف

...!

 

پ.ن: بازم هوس همون چیزای قبلیمو کردم ، چقد از پسرا بدم میاد، از خودمم بدم میاد !

+ نويسنده سوشیانت |
این وب به زودی

( یعنی بعد از تولد یک سالگیش )

بسته میشه

دارم اسباب کشی میکنم

!

+ نويسنده سوشیانت |
به دیدارم بیا هر شب،

در این تنهائی تنها و تاریک ِ خدا مانند،

دلم تنگ است.

بیا ای روشن،ای روشن تر از لبخند.

شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها.

دلم تنگ است.

بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه،

در این ایوان سرپوشیده،وین تالاب مالامال،

دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهی ها.

و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی.

بیا،ای همگناهِ من در این برزخ.

بهشتم نیز و هم دوزخ.

 


به دیدارم بیا ،ای همگناه،ای مهربان با من،

که اینان زود می پوشند رو در خواب های بی گناهی ها.

و من می مانم و بیداد بی خوابی.

 

بیا امشب که بس تاریک و تنهایم.

بیا ای روشنی،اما بپوشان روی،

که می ترسم تو را خورشید پندارند.

و می ترسم همه از خواب برخیزند.

و می ترسم که چشم از خواب بردارند.

نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را.

نمی خواهم بداند هیچ کس ما را.

 

شب افتاده است و من تنها و تاریکم.

و در ایوان و در تالاب من دیریست در خوابند،

پرستوها و ماهی ها و آن نیلوفر آبی.

بیا ای مهربان با من!

بیا ای یاد مهتابی

...!

           مهدی اخوان ثالث

+ نويسنده سوشیانت |
و من ؛

گاهی می اندیشم

به نحسی یک رقم

13 ...!

 

پ.ن: بازم یاد اون اهنگه افتادم ... من بی تو هیچم *  تو باورم نکن !

+ نويسنده سوشیانت |
امروز تولدشه

به احتمال زیاد بارون میاد

بازم یکی از فرشته ها کم شد

افسوس

...!

پ.ن: یه عکسم تو ادامه گذاشتم ،عکس یه نینی اصلا هم به اون ربطی نداره همینجوری گذاشتم !


ادامه مطلب
+ نويسنده سوشیانت |
گاهی

انقدر در رویا فرو میروم

که خاطراتم میسوزد

منگه ابراهیم نیستم

پس بهر چه در اتشم انداختید

...!

+ نويسنده سوشیانت |

کاری به جز دوس داشتنه تو من بلد نیستم

با من بدی کردی ولی من با تو بد نیستم

 

پ.ن: همتون همینید ، دیگه حالم از دنیا و همه چیش به هم میخوره ، نباید اینجوری میشد ، پس چرا شد ،چرا ؟نمیدونم تا کی باید اخرین چیزی که میبینم دیازپام یاکلرازپام باشه نمیدونم ، دوس ندارم بیای اینجا میخوا اینجا تنها باشم خودم و خودم ، خدایا تو هم برو دیگه هیچی نمیخوام اه !

+ نويسنده سوشیانت |
ننگ خیانتم بهم خورد

اونم منی که از خائنا بدم میاد

عجب

...!

 

پ.ن: پانیذ بیا بگو اون ایدی مال تو !

+ نويسنده سوشیانت |

هر ستاره

شبی است که ؛

از تو دورم

ای کاش اسمان ستاره نداشت

...!

 

+ نويسنده سوشیانت |

گاهی که می خندیم

دیوانه ام می خوانید

گاهی که از سر بغض

گریه میکنم

مجنونم می خوانید

آی جماعت :

سازهایتان را کوک کنید

تا به هر سازی که شما می خواهید

برقصم

...!

+ نويسنده سوشیانت |
چه کسی میخواهد

من و تو

ما نشویم

.

.

.

خانه اش ویران باد !

+ نويسنده سوشیانت |

مرد متولد مرداد

يك شير ژيان و سر كش، يك عاشق پاكباز، يك دوست واقعي و يك پدر نمونه، بي عشق نمي‌تواند زندگي كند دل او از آئينه پاكتر و روشنتر است اما خشم او هم توفاني هم سهمگين خواهد بود. اغلب آدمهاي كارآمدي هستند به نحوي كه اغلب كارهاي منزل را شخصا و با مهارت تمتم انجام مي‌دهند.

زن متولد فروردين

او بيش از هر زن ديگري در دنيا مي‌تواند بدون مرد زندگي كند. داراي قابليتهاي زيادي است بطوريكه تقريبا از عهده انجام هر كاري از فروشندگي تا نخست وزيري بر مي‌آيد. خوش بين است و خواهان داشتن كاري در خارج از منزل مي‌باشد. عصبانيتهايش ظاهري و مهربانيش عميق و واقعي مي‌باشد.

+ نويسنده سوشیانت |